تبليغاتX
من ؟ چو برف نشسته بر شیروانی داغ وبلاگ


من ؟ چو برف نشسته بر شیروانی داغ

حتی این نوشته ها هم مرا آرام نمی کند ؛ خودم را با تمام دردها بر دوش می گیرم

وَه که چه انسان های مهربانی!

وقتی می بینند پابرهنه ای ؛ برایَت پاپوش درست می کنند!

عجب!

دلم از آن پیاده روی های طولانی طاقت فرسای مردافکن قدیم می خواهد که پیر پای آدم را در می آورد. از آن بستنی های نیم متری دستگاهی که هیچ وقت دوستشان نداشتم و لابد حالا هوس شان را هم که بکنم چون از من دلگیرند باید ناز غش نکردن شان را بکشم . شعرهای ناب یه بنده خدایی که که هر وقت می خواند با خودم بگویم "آخه از کجا به ذهنش رسید"؟و انگار مرا یکی دو بار قبلا زندگی کرده است !

... و من در توان دارم این نوشته را تا ده ها خط ادامه بدهم اما بعضی وقت ها سبک نشوی،       سنگین تری انگار !


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:50 توسط علیرضا هادی نژاد| |

(1) یک موجود زنده الهی در درونش داشت شکل می‌گرفت. خدا داشت صورت‌گری می‌کرد در بطن او. از شکر و شادی در خودش نمی‌گنجید. یک فکر شیرین چند روزی بود رهایش نمی کرد؛ یک راز؛ دست گذاشت روی شکمش، صورتش را به آسمان بلند کرد،‌ صداش می‌لرزید، گونه‌هاش خیس شد، رازش را به خدا گفت: این بچه را نذر تو می‌کنم، فقط برای تو باشد. قبول می‌کنی؟... و خدا قبول کرد. اسمش حنّه بود. همسر عمران. مادر مریم(س)

(2) مستأصل شده بود. پناه آورد به تنه خشکیده نخل. از فرط درد به خودش می‌پیچید. ضعف و سستی همه سلول‌هاش را پر کرده بود. درد زایمان و درد تنهایی، تشنگی و گرسنگی، یکی شده بودند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می‌لرزید، گونه‌هاش خیس شد: اصلاً کاش مرده بودم قبل از این و فراموش شده بودم. صدای جوشش آمد، صدای پای آب، پایین پاش را نگاه کرد. چشمه جاری شده بود، تنه نخل را تکان داد. از درخت خشکیده خرما افتاد... خدا قبلاً هم گفته بود که قبولش کرده. اسمش مریم بود. دختر عمران. مادر عیسی(ع)

(3) ندایی مثل وحی به قلبش نازل شد. بچه را توی سبد گذاشت و به نیل سپرد. توی دلش سیر و سرکه می‌جوشید. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می لرزید، گونه‌هاش خیس شد. کسی اما انگار قلبش را محکم نگه داشته بود که از هم نپاشد. خیلی نگذشته بود که کلثوم بازگشت... بچه را دوباره توی بغلش گذاشتند. چشمش روشن شد. سینه مادر را به کام گرفت. همه حیرت کرده بودند. خدا راست گفته بود... اسمش یوکابد بود. همسر عمران.  مادر موسی(ع)     

(4) همه زیبایی و جوانی‌اش را به پای خلیل خدا ریخته بود. همه ثروتش را هم. توی این سال‌های دراز. درخت وجودش اما میوه نداده بود. حالا هر بار که هاجر و اسماعیل را می دید، آه می کشید. پیچک‌های آرزو تند و تند از سر و رویش بالا می رفتند. صورتش را به آسمان بلند کرد، صداش می لرزید، گونه‌هاش خیس شد. بشارتِ اسحاق را دادند. به معجزه می‌مانست. نود سالش بود. خدا اما راست گفته بود... اسمش ساره بود. همسر ابراهیم(ع). مادر اسحاق(ع)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:31 توسط علیرضا هادی نژاد| |

مادر، دستش را می گذارد روی شانه ام، یا علی می گوید زیر لب و بر می خیزد؛ مادر، پوکی استخوان دارد و پاکی قلب. مادر، قرص خواب می خورد؛ لورازپام 2. راحت تر می خوابد انگار. قند خون مادر بالاست. دلش اما همیشه شور می زند برای ما؛ بیشتر شور من و زندگی من را. اشک های مادر مروارید شده است در صدف چشمانش؛ دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید! حرف ها دارد چشمان مادر؛ گویی زیرنویس فارسی دارد! دستانش را نوازش می کنم؛ داستانی دارد دستانش. مادر، سمبل مهندسی آفرینش خداست. به خدا قسم به بهشتت نمی روم خدا اگر مادرم آنجا نباشد.


مادرم روزت مبارک
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:24 توسط علیرضا هادی نژاد| |

اصلا انگار من کلا مرض دارم، بعد یه مطلب که نزدیک 50 تا نظر و حدودا 870 نفر بازدیدکننده داشت برای وبلاگم، یکهو تصمیم گرفتم به پیشنهاد یک دوست یه مطلب بنویسم در مورد پفک نمکی!
مطمئنم همینجوری یه چیزی گفت و خودش هم فکر نمی کرد بنویسم اما خب ما سرمون درد میکنه برای درد سر! البته بعد چندتا مطلب یه کم تلخ و دلگیر، بد هم نبود فضا شوخ و شَنگ بشه، فقط امیدوارم خوشتون بیاد ؛ مرسی دوستان
 

به گفته راديو سلامت، دانشمندان لهستاني پس از انجام تحقيقات كشف كرده اند كه چيپس موجب بيماري قلبي مي‌شود !

در همين راستا يک فوقِ فرا کارشناس پزشکي گفت: «از افراد سيگاري تقاضا دارم به جاي كشيدن سيگار تا مي‌توانند چيپس بخورند زيرا چيپس علاوه بر اينكه مثل سيگار به قلب آسيب مي‌رساند داراي اين مزيت هم هست كه برخلاف سيگار به اطرافيان آسيبي نمي‌رساند.»

اين در حالي است که انجمن سيگاري‌ها از اين پيشنهاد ايشان استقبال نكرده‌اند و گفته‌اند: «مگر همه سيگاري‌ها با هدف سكته قلبي سيگار مي‌كشند كه بتوان چيپس را با سيگار جايگزين كرد؟! برخي از ماها مي‌خواهيم سرطان ريه بگيريم، هيچ مي‌داني به آن دنيا رفتن بر اثر سرطان ريه چه‌قدر كلاس دارد؟!»

همچنين يكي از كارشناسان امر ازدواج از خانواده‌ها خواست قبل از اينكه عروس خانم «بعله» معروف را بگويد تحقيقات كافي در مورد چيپس خور بودن يا چيپس خور نبودن داماد انجام دهند تا دخترشان بيوه و یا سياه بخت نشود!

همين الان هم يک مادر با مشاور ما تماس گرفت؛

- بعله خانوم! چرا گريه مي‌كنيد؟!

-- امروز توي كيف مدرسه پسرم پوست پفك پيدا كردم. به من و پدرش گفته بود اگه برام پلي استيشن بخرين ديگه پفك نمي‌خورم. يه چند وقتي هم دور و بر پفك نرفت اما باز... اهه اهه (صداي گريه)

- اما خانوم بحث امروز ما كه در مورد پفك نيست، در مورد مضرات چيپس است.

-- اهه اهه (صداي گريه) خب همه كه يه راست نميرن چيپس بخورن، اولش با همين پفك شروع مي كنن، بعد كم كم مي رن طرف چيپس، پسر عموش هم از پفك شروع كرد، الان دو ساله چيپس مي‌خوره، اون هم چيپس سركه نمكي!

- مطمئني خانوم؟ ! من خودم قبل از اعتيادم به چيپس دهنم به پفك هم نخورده بود!

-- چي شما هم چيپسي هستيد؟!

- اهم (صداي سرفه)! نه! نه! اشتباه شد! به نظرم بهترين كار اينه كه پول توجيبي پسرتون رو قطع كنين و مدرسه اش رو هم عوض كنين تا ديگه با اون دوستاي پفك و چيپس خورش نگرده!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:17 توسط علیرضا هادی نژاد| |

خدایا کاش با هر بنده ات یک زیرنویس هم خلق می کردی ؛
اینجا هیچکس هیچکس را نمی فهمد؛
به جان خودت راست می گویم!


از عین و شین و قاف که بگذریم آخرین فصل هر قصه ای خط اولش دلتنگیست...

حقیقت این است که بین هزاران هزار تا آدم بالاخره یک نفر می آید خودش را جا می کند گوشه ی دلت ؛ هی زمان می گذرد و آن آدم می شود صاحب بخش بزرگی از نفس های تو ؛ بعد اما یک روزی می رسد که چمدانش را می بندی تا برود !

گریه هایت را که کرده باشی، از مرور تک به تک خاطرات که گذشته باشی، کاسه آبی را که خالی کنی پشت آخرین قدمهای مسافرت، در که بسته شد، دیگر هیچ چیز نیست جز تو و آن گوشه ی دلت که خالی شده از کسی و پر شده با چیزی به اسم دلتنگی، خط اول فصل آخر همه ی قصه ها... دلتنگی مرور لحظه های بی تو بودن است ، درست وقتی باید باشی و نیستی!

دلتنگی دلتنگی که می گویند، همین حس نفس گیری ست وقتی چیزی  را کسی را جایی جا گذاشته ای که حجم خالی او را حجم پر هیچکس پر نمیکند!

به قول ان بزرگوار، وقتی دلمان می گیرد، تاوان لحظه هایی ست که دل می بندیم؛ و  چه تاوان سنگینی ست دلتنگی، دلتنگی از نوع ماژورش البته!

راستی چه خوب که ما تمام خیابانهای شهر را فتح کردیم؛ ما فقط باران را کم داشتیم برای خوشبختی ...

فقط باران را...

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:50 توسط علیرضا هادی نژاد| |

پیش نوشت؛
 این 3 تا اثر رو شرکت دادم توی یک جشنواره که به زودی داوری میشه، شاید ادای دِینی باشه به کودکانی که از من و همه مردترند. گفتم اینجا هم بگذارم شاید یکی از این مردها آمد و خواند و دلم خوش شد از نوشتن از مطلب، و البته قضاوت شما برای من از داوران این جشنواره مهم تر است.


نام اثر ؛ زیبا

دست هاي كوچيكش رو گرفتم و گفتم: "اسمت چيه؟" گفت: "زيبا" گفتم:" زيبا چقدر بهت مياد، اون اما فقط خندید. به چشم هاي پاكش خيره شدم و گفتم:"خنده هات هم شيرين و قشنگه، و او همچنان می خندید. گفتم:"چه موهاي خوشگلي داري؟" ، خنده اش رو خورد و لبانش از بغض لرزید. گفت:"دارم با يه غول بزرگ ميجنگم" گفتم:"چه غولي ؟ " كلاه گيسش رو برداشت و گفت:"سرطان"... اون فقط 10 سال داشت.

***
نام اثر ؛ سه، دو ، یک تار مو
صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: "هیپی میشم امروز! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "  و موهاشو بافت و روز خوبی داشت! فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود، با خودش گفت: " باز هم هیپی میشم امروز! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود، با خودش گفت: "اوکی، امروز دم اسبی می‌بندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد! روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود! فریاد زد، ایول ؛ امروز درد سر مو درست کردن ندارم!

 ***
 نام اثر ؛ حس بد نوزده سالگی 
      سه شنبه است، به گمانم پنجم اردیبهشت. هفته‌ها می‌گذرند، سخت و کند؛ اما می‌گذرند. برای سرگیجه قرص می‌خورم، از عوارض‌شان کاهش وزن هم هست. دلم می‌خواهد فکر کنم از همین است که هی لاغرتر می‌شوم. لای این دفتر چند تا گل نسترن خشک‌شده مانده. به گمانم می‌دانم از کدام روز بارانی فروردین. گفتم نسترن، زیباتر و اصیل‌تر و جان‌تر از چیزی بود که گمان می‌کردم. نوزده‌سالگی را می گویم. آدم دلش می‌خواهد از همه‌ی نوزده‌ساله‌های دنیا مراقبت کند، حرف‌شان را گوش کند، بخندد و دل‌شان را قرص کند؛ به تلافی تمام نوزده سالگی سختش. به تلافی همه‌ی آن واماندگی و جاماندگی دردآور. به تلافی آن تندبادی که آدم را برده و محکم به دیوارش کوبیده. اما نمی‌شود که. نوزده‌ساله‌های دنیا، طفلکی‌های دنیا، نوزده ساله های مثل من سرطانی دنیا. کاش حواس‌شان به خودشان باشد...         
در نوزده سالگی، پیرمردی شده ام برای خودم. باز هم آقای شجریان دارد می‌خواند، از اخوانِ اندوهگین نازنین... «به رگ‌های فسرده‌ی من... به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من... بیا ای خسته‌خاطر دوست، ای به مانند من دل‌کنده و غمگین... بیا ره توشه برداریم، قدم در را بی‌فرجام بگذاریم... من این‌جا بس دلم تنگ است...» و کمانچه‌ی کلهر چه‌قــــدر خوب است.    
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:55 توسط علیرضا هادی نژاد| |

" این مطلب را بدون عکس گذاشتم تا همه حواستون به نوشته باشه ؛ شاید اگر بهترین نباشه از دوست داشتنی ترین مطالب وبلاگ منه "

***

من در آستانه ی بیست و پنج سالگی یک موبایل دارم که پر از شماره تلفن است. و یک دوست صمیمی به نام مهدی. و چندین دوست خوب نه چندان صمیمی که ماهی چند بار تلفنی صحبت میکنیم.

من در آستانه ی بیست و پنج سالگی وقتهایی می شود که موبایلم را دستم می گیرم و تک تک این شماره ها را بالا پایین می کنم شاید چشمم بیافتد به شماره تلفنی جدید، یک آدم تازه که بتواند من را از غربت خفه کننده ای که بعد از دیدن این فیلمهای بی شرف عارفانه و عاشقانه سراغم می آید نجات بدهد.

من در آستانه بیست و پنج سالگی کارم شده اس ام اس زدن به مهدی که "این تنهایی خفه کننده ست" و پاسخ می آید ؛ " صبر".

من در آستانه ی بیست و پنج سالگی یک عالمه رابطه های یک روزه و یک هفته ای و یک ماهه و یکساله ی نیمه کاره دارم که از اولش هم می دانستم شروع کردنش به هیچ دردی نمی خورد ولی این دلرحمی بی همه چیز نگذاشت خودم را تکه تکه نکنم و هر تکه ام را جایی جا نگذارم.

من در آستانه ی بیست و پنج سالگی یک دنیا ناله نفرین پشت سرم دارم که مطمئنم نخواهد گذاشت تا بیست و شش سالگی عمر کنم از بس که عاشقم شدند و من نشدم و زیر دینشان رفتم که چرا من هم مثل آنها عاشق نیستم پس خدا مرگم بدهد و سپرده اند مرا دست چوب تقدیر خدا.

من در آستانه ی بیست و پنج سالگی دیگر اشتیاقی برای جوانی کردن ندارم. تقریبا حالم بهم می خورد از سلام. موسیقی چی گوش میدی؟ کجای تهرانی؟ چی خوندی؟ قرار بذاریم؟ نه من نمی تونم....من نمی تونم با تو بمونم....چرا؟ چرا؟ چون روم نمی شود بگویم عاشقت نیستم. خودت بفهم که عاشقت نیستم. تو را به تمام مقدسات بفهم که من عاشق نیستم. عاشق، کسی است که از خودش می گذرد. کوری؟ نمی بینی خودم را بیشتر از تو دوست دارم؟

من در آستانه ی بیست و پنج سالگی خوب می دانم آدمها کامل نیستند و هر کس یک عیبی دارد. می دانم آن عشقهای بی پدر و مادر جایشان در کتابها و فیلمهاست. خوب می دانم آدمها پیر می شوند و چروک می خورند و تکراری می شوند. خوب می دانم ممکن است یک شب بخوابی و صبحش حالت از نفس کشیدن عشق ت بهم بخورد. خوب می دانم گاهی وسوسه ی خیانت به جان آدم می افتد و خیلی چیزها را می دانم که شاید تو ندانی چون مثل من چند تا زیر پیراهنی بیشتر پاره نکردی. همه این می دانم ها را می دانم. اما این را هم خوب می دانم من هیچ وقتِ خدا عشق را با همه دروغ بودنش تجربه نکردم. دوست داشته ام تا پای جان، اما فقط تاپای جان. نه خود جان.

من در آستانه ی بیست و پنج سالگی تنها هستم چون خودم خواستم تنها باشم. آدمها را از خودم راندم چون نیازی به بودنشان نداشتم. آدمها آدمهای خوبی بودند اما فقط آدمهای خوبی بودند. هیچ کدامشان رویای من نبودند.

من در آستانه ی بیست و پنج سالگی آنقدر تیز شده ام که حالم از خودم بهم می خورد. هیچ دلم نمی خواهد تا کسی دهان باز کرد تا تهش را بخوانم. یک روز می خواهم بروم مثل این یارو دهکردی در فیلم از کرخه تا راین کنار رودخانه ای، گودالی، جوق آبی چیزی بایستم و فریاد بزنم من شکایت دارم. از این حال و روز شکایت دارم. من دلم می خواهد کودن باشم. دلم می خواهد سرم را کلاه بگذارند و فریبم بدهند. دلم می خواهد یک دل نه صد دل عاشق دختر این یارو هویج بستی فروشیه که نبش فلکه هویج بستی می فروشد بشوم و برایش آواز بخوانم. نامه بنویسم و ته نامه را با مداد قرمز قلبهای ریز ریز بکشم.

من در آستانه ی بیست و پنج سالگی از هر چه معلم بودن است حالم بهم می خورد. از اینکه بچسبند بهم بخاطر اینکه نصیحتشان کنم که با دهان نیمه باز بهم ذل بزنند و من هم سخنرانی کنم و تهش بگویند. دوستت دارم. خدای من. خدای من و خدای من، تف به این تصویر . ای به قبر هرآدمی که بخواهند برای این چیزها دوستش بدارند.

خیلی خر هستی اگر فکر کنی من در آستانه ی بیست و پنج سالگی می خواهم مثل بعضی ها با زبان بی زبانی فراخوان بدهم که آی ملت من تنها هستم بشتابید. نه. من حتی همین الان که رفتم توی مستراب (مستراح)-، کمی فکر کردم و مردد شدم که این پست را بگذارم یا نگذارم. چون در آستانه ی بیست و پنج سالگی حرصم در می آید که ته کامنتی ببینم نوشته" علیرضاجان ایشاالله تو هم از تنهایی در میای".

به هر حال. من در همان آستانه ای  که می دانید اینها را نوشتم چون در حال حاضر یک فیلم دیده ام که خیلی احساساتم را بهم گره زده و ممکن است همین فردا مثل سگ پشیمان بشوم که چرا اینها را نوشته ام و قرار است دو هفته اکران عمومی هم باشد این مصیبت نامه. اگر اینها را نوشتم همه اش تقصیر مهدی ست که یک هفته است تصادف کرده و گردنش شکسته و نمی تواند جواب اس ام اس های من را بدهد "صبر". که من دلم خوش بشود قرار است در آینده شق القمر بشود و هی جمع نشود یکهو بترکد بشود این پست غر غرانه.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 11:24 توسط علیرضا هادی نژاد| |

آدم اگر آدم باشد آدمیت می کند. اگر آدمیت نکند که اصلا آدم نیست و شاید هم فراموش کرده آدمی بودنش را. آدم که آدمیت می کند دیگران برایش آدم می شوند. می شوند یکی نه مثل خودش؛ که بهتر... آن هم نه یک ذره و دو ذره... آن وقت است که دلش می سوزد برای آنها که بهتر از او هست اند. وقتی هم که دلش سوخت، خوب معلوم است دیگر، می شود دل سوخته. دل سوخته ها هم که، تو بهتر می دانی، اشکشان زودی در می آید. اشک شان هم که زود در بیاید خب گریه می کنند؛ زودی سیم شان وصل می شود و گریه می کنند. آن وقت یک سری که نمی فهمند و یا شاید هم نمی دانند می گویند:  "این را نگاه... اشکش دم مشک اش است..."

آدم اگر آدم باشد که نمی تواند زندگی کند؛ فقط می تواند زنده گی کند. این هم می شود همان حیات. در حیات هم که باشی زنده هستی حتما، وگرنه که نمی توانی در حیات بمانی. وقتی هم که در حیات باشی هرچه زنده است با توست. در واقع تو هم با آن ها هستی. اصلن تو و آنها ندارد. همگی زنده هستید دیگر. او هم زنده است... یا حیّ و یا قیّوم...

ولی آن ها که آدمیت نمی کنند بیشتر در حیاط هستند تا در حیات. در حیاط هم که باشی باید مدام به گل هایش برسی. گل هم که می دانی توی هوا در نمی آید که... توی باغ چه در می آید. توی باغ چه هم که ابر و هوا نیست که... خاک است خاک. توی خاک هم، اگر خاک بازی کرده باشی می دانی که، کرم دارد و مورچه و هزار جک و جان ور دیگر. باید همه اش با این چیزها وَر بروی... حالا این که خوب است. طرف دارد به گل و باغ چه و این ها می رسد... برخی که فقط می روند توی حیاط و مستقیم می روند توی دست شویی حیاط... کل حیاتشان در کشیدن سیفون و شستن توالت می گذرد... کاشکی آدم حداقل توی توالت حیات باشد... نه حیاط.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 14:33 توسط علیرضا هادی نژاد| |

همین که هستی،

همین که لابه لای کلماتم،

نفس می کشی،راه میروی

درآغوشم می گیری

همین که پناه واژه هایم شده ای

همین که سایه ات هست

همین که کلماتم ازبی"تو"یی یتیم نشده اند،

کافی است برای یک عمرآرامش

باش،حتی همین قدردور

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:56 توسط علیرضا هادی نژاد| |

و حالا که نشسته ام و این ها را می نویسم، نیمه شب است به وقت ِ نبودن تو و به وقت تنهایی ِ من و به وقت ِ دل تنگی و شاید دوباره خالی ِ حضورت مرا کشانده تا بنویسم و فکر کنم که کلمات جای خالی تو را پر خواهند کرد و اصلن باید بگویم شب ها و نیمه شب ها و تاریکی و تنهایی و سکوت چیزی از تو درون خودشان دارند که آدم را می کشاند پای قلم و کاغذ یا پای کی بورد و مانیتور و یا پای سجاده و مهر و تازه در نیمه شب است که تو در کرانه های شرقی ِ دل من طلوع می کنی...


و نگاه نکن به بی خیالی ام و نگاه نکن به کارهایم و نگاه نکن به چشمانم و پاهایم و دستانم و دلم، که خطاکارند و باور کن دلم برای تو تنگ است و دلم عین شهری ست که پر از چراغش کرده ام و تو آن جا دیده نمی شوی و کاش می شد دستم به سنگ می رفت و دانه دانه ی این چراغ های لعنتی را می شکستم تا تو فقط آن بالای آسمان من نور بدهی و روشن کنی اما لا مذهب ها مسحور کننده اند و من هم ناتوان اما گاه گاهی می آیم بیرون از شهر و به بیابان تا در آسمان تاریکش جولان ِ تو را ببینم و می بینم ...


و قسم به شب و تاریکی اش، وقتی همه خوابند و سکوت جولان می دهد که دلم برای تو تنگ است و من خیلی تنهایم...

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 10:12 توسط علیرضا هادی نژاد| |

باید مراقب ورودی های دل باشیم ؛

اینجا از آن منزل گاه هایی ست که خروجی ندارد !

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 12:26 توسط علیرضا هادی نژاد| |

چقدر معنویاتت که کم می شود ، پَست می شوی!

چقدر معنویاتت که کم می شود ، دوست نداشتنی می شوی!

چقدر معنویاتت که کم می شود ، حرفهایت بی اثر میشود!

چقدر معنویاتت که کم می شود ،  تنـــــــــــــــگ می شوی!

چقدر معنویاتت که کم می شود ، بغضت سفت میشود!

چقدر معنویاتت که کم می شود ، از همـه دور میشوی!

چقدرررررررررر معنویاتت که کم می شود ، تنها میشوی!

چقدرررررررررر معنویاتت که کم می شود ، نامرئی میشوی!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:55 توسط علیرضا هادی نژاد| |

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که حرف هایت را زده ای . یعنی چیزهایی که باید میشنیدی را شنیده ای و چیزهایی را هم که باید میگفتی ، گفته ای .

آن موقع دوست داری فقط کار کنی . خروجی داشته باشی . حرف هایت را با کارهایت نمایش دهی نه با حرفهایت ...

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که میبینی شکل گرفته ای . البته بیشتر در ذهن مردم ! جایی که دوست داری زیر برچسب هایی که به پیشانیت زده اند ، رفتار نکنی . دوست داری خودت باشی . خودِ خودِ خودت . همان خودی که تغییر میکند . درست خلاف آن مجسمه ی غیر قابل تغییر ِشخصیتت در ذهن مردم ...

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که دوست داری نقش داشته باشی .. در سریالی درامی که با بیگ بنگ آغاز شد و با دمیدن در سوری تمام میشود ، نه! دوباره شروع میشود . دوست داری توی این چند قسمتی که بازی میکنی ، یک نقش خوب داشته باشی . یک نقش مثبت . یک نقش دوست داشتنی . یک نقش بی آزار . یک نقش که بعد ها دلشان برایت تنگ شود . . .

یک وقت هایی در زندگی به یک جاهایی میرسی که تنهایی ... اینجا که میرسی ... ولش کن ... ای کاش نمیرسیدی .... !

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:44 توسط علیرضا هادی نژاد| |

گاهی از چشم هم می افتیم، بی آنکه ایستاده باشیم روی لبه ها  یا کسی هل مان داده باشد.از چشم هم می افتیم و نه چتر همراهمان هست، نه کسی آن پائین آغوش باز کرده ما را بگیرد. از چشم هم می افتیم و هرچه فکر می کنیم یادمان نمی آید قصد خودکشی داشته باشیم.

قانونی نیست. بیخود کتابهای جیبی خوش رنگ و لعاب روی میز اول کتابفروشی را نگاه نکن که خیلی زیاد هم شده اند. دروغتر از کتابهایی که وانمود می کنند برای عشق قوانینی کشف کرده اند وجود ندارد!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:18 توسط علیرضا هادی نژاد| |

روزگار 1391 مبارک
لبریز باشید از خدا، عشق و مهربانی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 19:32 توسط علیرضا هادی نژاد| |

دلم از آن پیاده روی های طولانی طاقت فرسای مردافکن قدیم می خواهد که پیر پای آدم را در می آورد. از آن بستنی های نیم متری دستگاهی که هیچ وقت دوستشان نداشتم و لابد حالا هوس شان را هم که بکنم چون از من دلگیرند باید ناز غش نکردن شان را بکشم . شعرهای ناب یه بنده خدایی که که هر وقت می خواند با خودم بگویم "آخه از کجا به ذهنش رسید"؟و انگار مرا یکی دو بار قبلا زندگی کرده است !

راستش دلم خانه ی پدری ام را می خواهد با چای همیشه تازه دم مادرم که هنگام آوردن اش لبخندی به چه بزرگی دارد و برادرم که آن جاست ، فقط آن جا به همین سادگی و پدرم را که همیشه ی خدا به اصولی پای بند است که یک بار هم امتحان اش نکرده ام . دلم برای ظهر های خواب آلود تابستان پنکه ای مادر بزرگ هم تنگ است چیزی که آرزوی نبود اش را کرده بودم بارها .

دلم می خواهد آهنگ های قدیمی را با افتخار گوش کنم و از نشناختن خواننده های شاخ جدید خجالت نکشم . می خواهد ... می خواهد ... می خواهد... امان از این دل بخواهی ها و دغدغه های بیست و چهار سالگی نامرد لعنتی من .

دلم می خواهد ... اصلا بگذار راستش را بگویم ، دلم تو را می خواهد که دوری و دورتر از این محال است !

دلم تویی را که نه سفارش پذیری و نه سفارش کسی را کرده ای می خواهد . ،تویی که برای داشتن ات تمام ریگ های عالم را به کفش دارم و باز به کار نمی آید .تویی که دلت با من هست و ...

دلم  خیلی می خواهد اما اگر این پای سنگین لعنتی فقط می گذاشت .

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 14:27 توسط علیرضا هادی نژاد| |


سیندرلا را یادت هست؟

وقتی که آخر ِ داستان سوار بر کالسکه ی طلایی شاهزاده به سفر ناتمامش میرود؟ آن جا که یکدیگر را می بوسند و چقدر خوشبختند و دل ِ بیننده هم قیلی ویلی میرود و بیخودی همذات پنداری میکند و خوشبخت میشود و اینها؟

من همیشه خیال میکنم قصه ام به اینجا رسیده. یعنی قصه به سر رسید و کلاغ به خانه رسید و همه خوش و خرم و خوشبخت و شاد و همه چیزهایِ خوب ِ دیگر.. که بعد ناگهان تو غیب میشوی. و اینکه درست وسط رویای ِ خوشبخت ِمن ناگهان ناپدید میشوی هر بار مرا ویران میکند. مثل ساختمان نوساز ِ قشنگی که ناگهان فروبریزد.. آنجاست که هر قدر که به روی ِ خودم و دنیا نیاورم باز هم مجبورم دکمه ی ِ back را بزنم و برگردم به قسمتهای دردناک ِ قصه. و همین وقتها دوباره تو می آیی و من درست همان رویای ِ سیندرالایی ام را می سازم و دوباره تو میروی به غیبت صغری. و دوباره من از نو ویران میشوم..گاهی خیال میکنم توی ِ این همه ویرانی من چیزی را گم کرده ام و گاهی خیال میکنم توی ِ این ویرانه ها چیزهایی پیدا میکنم.. تکه های ِ من گم میشود..پیدا میشود..گم میشود..پیدا میشود..و عاقبت ..در تلخ ترین صحنه ی قصه گم می مانم..میدانم..آه ِ کدام فیلم، کدام قصه ی نیمه تمام ِ دفترهای ِ نوجوانی ام  مرا گرفت که اینگونه در میانه ی قصه ام آواره شدم؟ یک نفر مردانگی به خرج دهد و دکمه ی ِ فوروارد را بزند..یا حداقل یکی از شما این فیلم را پاک کند.

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 16:9 توسط علیرضا هادی نژاد| |


فکر میکنی همه چیز مالِ فیلمهای ِ تلویزیون یا فوق فوقش مال ِ همسایه است

مرگ

آدم های ِ حریصی که چشمشان را خاک ِ گور هم پُر نمی کند

دعوای ِ سر ارث و میراث

عشق ِ شکست خورده ی ِ درب و داغان

و هر کوفت ِ مزخرف ِ دیگر

اما چشم باز می کنی

و می بینی قهرمان ِ همه ی ِ داستان های ِ تکراری و بی مزه ی ِ دنیا شده ای.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 16:5 توسط علیرضا هادی نژاد| |

دلتنگي اگر باشد ، دوري بهانه است . سيگنال ها هم مي توانند بشوند خود خبر . تا بي خبري ، اينگونه درد را حقنه نکند به بدن برهنه از آرامش آدمهاي تنها.

خبرها هم حکايتي دارند در روزگاري که چشم ها نمي توانند دروغ بگويند . حالا گيرم چارچوبي نوراني ، مستور کرده باشد فاصله ها را و صفر و يک ها شده باشند خود فاصله...

گاهي وقتها هست که بايد لباسي سفيد را از توي جامه دان هاي کهنه در آورد و پوشيد و رفت جلوي آينه و ... زل زد به تنهايي ها... و در دست گرفتن دستاني سرد را تمرين کرد...

بعد صداي بوق ماشينها برايت مي شوند يادآور لحظه به لحظه استخواني که قرار است بماند لاي زخم براي هميشه. زخم ها کمرنگ مي شوند و نشانه ها کمرنگ تر . اما خاطره ... چپاندن خاطره ها ، جايي دنج و محترم از ذهن ، چاره ساز دلتنگي ها نيست .

 خاطره ها را بايد پاک کرد تا مثلا" وقتي شيشه هاي ماشين ، بخار مي گيرند ، خيالت نرود به بي تابي هايي نشانه خورده ، در گرگ و ميش غروبي باراني ، به ساعت هفت عصر...

خاطره ها را بايد پاک کرد تا مثلا" بي تکلفي استکاني چاي نيم خورده ، آخرين غروب سالي پر خاطره را به يادت نياورد...

خاطره ها را بايد پاک کرد تا مثلا" اگر جايي از دهان آدمي بي ربط ، جمله آشنايي شنيدي ، مجبور نباشي به لب به دندان گزيدن تا بغضي آماده فرو ريختن را پنهان کني...

خاطره ها را بايد پاک کرد تا مثلا" ماشين هاي تيره رنگ ، نگاهت را ندوزند به شماره اي که بر مستطيلي سفيد ، نقاشي شده است...

خاطره ها را بايد پاک کرد تا مثلا" هيچ رد پايي را لابلاي صفحات سربي هيچ روزنامه اي ، جستجو نکني ...

خاطره ها را بايد پاک کرد تا مثلا" رنگ چشمانت ، تو را ياد بيقراري هايي دوردست و از دل نرفته ، نيندازد... تا مثلا" پيرمرد ، زخمي کهنه را پيش رويت ، هجي نکند... تا مثلا" يادت نيفتد که کسي ، آنسوي خاطره ها ، چگونه آغاز شد و کجا ، در چند ميليمتري نفس هايت ، هواي مردن کرد... تا مثلا" روزي کنار يادواره اي کهنه ، دو خط متقاطع را به "نشانه" ي نبودن کسي ، هزار بار ، نقاشي نکني... تا مثلا" گيراندن هر سيگار ، هواي سيگاري مشترک را تزريق نکند به بيقراري هايت...تا مثلا" جاده اراک ، فريادت را در نياورد...

روزگار مي چرخد. اما نه به کام تنهايي هاي آدمها و زندگي تحميل مي کند خودش را و دلشوره اي ندارد  از طاق شدن طاقت چشمهاي آماده باريدن... پس لباس سفيد را از جامه دان کهنه درآور و مرگ خاطره ها را ، هجي کن .  هميشه ي تاريخ ، قصه ها جايي ، به فصل آخر ماجرا مي رسند. بعد تنها خاطره اي مي ماند از قصه اي که عبارت آخرش ، مرگ همه آرزوهاي قهرمانانش را تصوير کرده باشد. قصه ها را نه مي شود و نه بايد متوقف کرد. ماجرا هميشه همانطور رقم مي خورد که بايد و طرفه آنکه لباس سفيد پايان همه ماجراها ست و مردن ، توقف روزگار...

اين سوي ماجرا هم هميشه کسي هست که لباس سفيد را هر ثانيه بر قامت خويش ميبيند و روسپيانه ، فاسق مرگ را انتظار مي کشد و ثانيه هايش را در چار ديواري زيرزميني خلوت ، به تمرين مرگ مي نشيند...

اصلا" بي خيال ! فقط کاش براي چند لحظه ، دنيا را نگه دارند. مي خواهم پياده شوم...

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 11:58 توسط علیرضا هادی نژاد| |

خدایا!

بیا با هم یک روز در این شلوغی و خر تو خری شب عید و دیگر مکافات،جیم شیم بریم شمال.

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:36 توسط علیرضا هادی نژاد| |